تبليغاتX
امام زمان (عج) آقا و سرورمان

امام زمان (عج) آقا و سرورمان
امام زمان (عج) مولایمان - سرورمان
لینک دوستان

 

گل رز

 خدایا تو این سال چشممون را به دیدار اقا منور کن .

اللهم عجل الولیک الفرج

سلام دوستای گلم شرمنده اگه یکم کم پیدا بودم

میخوام مهمترین روز زندگیمو یاداشت کنم توی وبم

1390/11/21 روزیه که زندگیم با یه نفر دیگه معنی پیدا کرد و

روزیه که نیمه گمشده امو پیدا کردم .

امیدوارم همه ی شما دوستای گلم اونیایی که پیدا نکردن

نیمه گمشده اشونو سر موقعش پیدا کنن و

اونایی که پیدا کردن محکم و قوی زندگیشونو تو بغل بگیرن و خوب ازش مراقبت کنن؛

چون به آسونی به دستش نیوردن که به اسونی از دستش بدن؛ خودشونم خوب میدونن.


ادامه مطلبم مخاطب خاص داره


دوستای گلم این پست ثابت هست و من پست جدیدم پایین این پست هستش

لطفا پایین و  بخونید.

ممنون


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 21:16 ] [ پیرو راه زهرا ]





بیاید از این گنجشک یاد بگیریم .........

حق گرفتنی است


حتی اگر قدمان به قدش
 نرسد
.......
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:49 ] [ پیرو راه زهرا ]

یا فاطمه

گر نگاهی به ما کند زهرا.......

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:40 ] [ پیرو راه زهرا ]

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 21:21 ] [ پیرو راه زهرا ]


یادم میاد پارسال توی کلاس بودم شنیدم صدای  گریه  میاد از توی سالن

رفتم بیرون یکی از بچه شروع کرده به گریه و میگه من مامانم رامیخوام

یکی از بچه های اون کلاسه  که اسمشم سوگند بود که بد جور  گریه میکرد 

و از ظاهرشم معلوم بود که سرمایه  بدی خورده زنگ زدیم خونه اشون گفتیم

سوگند مریض احواله بیان دنبالش ببرینش ،  دایشون اومدن بردنش.

فردای اون روز همین طور گریه میکرد .....

و فردای اون روز سوگند هر روز صبح گریه میکرد....

برای همه ی ما مربیا جای تعجب بود که چرا بعد از 6ماه از سال تحصیلی

تازه توی مهد غریبی میکنه  و گریه میکنه و میگه من مامانم را میخوام

روز چهارم اروم بود ولی گوشه گیر  ؛ توی صف صبحگاه مربی سوگند،

سوگند را از صف کشید بیرون  و بهش گفت شعر 12 امام را بلند برای بچه بخون

سوگند شروع کرد به خوندن  ولی با بی حوصلگی ...

خیلی چهره اش مظلوم شده بود خیلی .

ظهر که مادرش اومد دنبالش بهشون  گفتیم که خیلی سوگند سرما  میخوره ی

کم بیشتر مواظبش باشین که مادرش استاد دانشگاه بود و در حال حاضر برای فوق

لیسانس داشتن میخوندن که وقتی بهش کفتیم ؛گفت برای درس و کارم مجبورم که سوگند توی مهد بزارم؛  دارم برای فوق لیسانسم میخونم.

تا بالاخره روز پنجم  رسید  ساعت7:20 دقیقه صبح بود از خونه سوگند زنگ زدن ،

نمی دونم کی بود  ولی با داد و فریاد و گریه گفت:

امروز منتظر سوگند نباشین  سوگننننننند مرده .......

همه ی مربیا شوکه شدن انگار یه تبر محکم زدن تو کمر همه ی مربیا 

اصلا همه مات به هم نگاه میکردن ؛مونده بودیم سوگندی که دیروز شعر میخوند

سر صف یعنی الان ......

مربی سوگند با سراسیمه زنگ زد خونه سوگند  و یهویی چشماش پر از اشک شد

و زد زیر گریه و گوشی و قطع کرد .

مربیا همه  مثل دیونه ها شده بودن  منی که فقط سوگند کوچلو را توی صف یا

زنگ تفریح میدیم داشتم دیونه میشدم اخه خیلی تو دل برو بود. خیلی روز بدی بود .

،یاد گریه هایی که 4 روز اخر عمرش میکرد و شاید میخواست این اخریا

بیشتر پیش مامانش باشه  (سوگند عزیزم به خاطر عفونت و انسداد روده مرد )

از یه طرف مربیا مادرش و مقصر میدونستتن از یه طرف میگفتن

کسی دلسوز تر از مادر نیست .

یادمه وقتی رفتیم خونه سوگند عزیز برای سر سلامتی به مادرش؛ مادرش حتی یه

کلامم حرف  نمی تونست بزنه و همین طور بی وقفه گریه میکرد و یکم که

حالش جا میومد از خاطرات سوگند میگفت و باز شروع به گریه کردن میکرد.

نمی دونم اینم یه جور ازمایش بود سوگند ازمایشی از طرف خدا برای مادر ش بود

امیدوارم مادر  سوگند توی امتحان سخت که خدا برای کسی نخواد قبول شده باشه ....

  یه ماجرای دیگه که امروز  خبر فوت یکی دیگه از بچه های مهد و بهمون دادن

جریان بچه ای هست که از پا فلج بود و به خاطر همین مربی خصوصی داشت و

فقط به خاطراینکه در محیطی به غیر از محیط خونه اموزش ببینه اومد بود مهد کودک . 

یادمه روزی اول که اومد توی مهد یکی ازبچه ها نگاش کرد و به  دوستش

نشونش داد وشروع کردن  به پچ بچ و و در گوشی حرف زدن؛همون موقع دیدم

اقا رضا شروع کردن به خندیدن و رو به اون بچه کرد وگفت اسم من

اقا رضاست اسم تو چیه؟ و کم کم مثل یک ادم بزرگسال سر حرف و باز کرد و

کم کم توی دل همه ی بچه ها جای خودش را باز کرد و جوری شد که همه باهاش

دوست بودن و یک روز که نمی یومد همه سراغش را میگرفتن؛  من به شخصه

هیچ کودک معلولی را ندیده بودم که چنین اعتماد به نفسی داشته باشه و روابط

اجتماعی بالایی داشته باشه.  ولی کم کم که خانواده اقا رضا را دیدم ودیدم طرز

برخوردشون با اقا رضا خیلی طبیعیه و اصلا ضعف اقا رضا را به  رو نمیارن و بر عکس

تمام نقاط قوتش را توی دست گرفتن؛ این رفتار و طرز برخورد اقا رضا برام توجیه شد.

اقا رضا 3 ماه مهمان مهد ما بود در عمل جراحی  که به خاطر درمان مریضیش 

انجام شدفوت کرد.

اینم یه جور ازمایش بود برای خانواده اقا رضای عزیز.......

 امیدوارم هیچ وقت توی ازمایشاتمون رفوزه نشیم و بعد از امتحان الهی سرمون را

با افتخار بالا ببریم.

سوگند عزیزم  و رضا جان هیچ وقت لبخند های قشنگتون و چشم های معصومتون را فراموش نمیکنم .

جهت شادی روحشان صلوات......

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 18:47 ] [ پیرو راه زهرا ]

دختران ترکیه در فشار برداشتن حجاب گریانند .....



     و اما حجاب در کشور اسلامی  ایران......


حجاب در ایران1  حجاب در ایران2
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 13:36 ] [ پیرو راه زهرا ]

اون طرف ابی ها چه میکنند و


 این طرف اب چه میکنیم .......


[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 22:28 ] [ پیرو راه زهرا ]


چند روزی بود که امیرضا مثل همیشه نبود فقط روی صندلی می نشست و

به بازی کردن بچه ها نگاه میکرد رنگشم یه خورده پریده بود.

رفتم کنار صندلی کنارش نشستم گفتم امیر رضا جان خاله جان  چی شده ؟

با دوستت قهر کردی ؟ گفت :نه

گفتم ، جاییت درد میکنه ؟ گفت : نه

پرسیم سرما خوردی  ؟ گفت : نه

پرسیدم پس چرا نمیری بازی کنی ؟ الان زنگ تفریح تموم میشه ها ؛

زنگ کلاسو میزنند دیدم با بی میلی از روی صندلیش بلند شدو رفت بیرون از کلاس

و توی سالن یه گوشه ای نشست و وقتی از بچه ای از کنارش رد میشد به طور

موذیانه ای یه لگدی یه ضربه ای بهش میزد و خودشو میزدبه کوچه عمر چپ

که یعنی من نبودم.

ظهر که مادرش اومد دنبالش گفتم فکر کنم امیرضا کمی سرما خورده خیلی بی حاله

، اگه میشه ببرینش دکتر ببینید مشکلش چیه ،مادرش یه اه پر معنایی کشید

و گفت به روی چشم باشه .

چند روز دیگه گذشت و امیرضا  رفتارخیلی خشونت  امیزشده بود و بی علت

شروع میکرد به کتک زدن بچه ها و احساس ارامش میکرد از این کارش.

مادرشو خواستم ، گفتم اصلا توی کلاس حواسش نیست  خیلی بی حوصله است

؛ رنگ و روشم که پریده است از یه طرف فکر میکردم که مریضه ولی میبینم تا

زنگ تفریح میشه میره بیرون و شروع میکنه بچه ها را زدن اونم بدون علت .

دیدم مادرش یهویی اشک توی چشماش اومد و منو کشوند یه کنار و گفت ببین خانوم

امیرضا باباش معتاده و هروز بی دلیل فقط میخواد یه بهونه دستش بیاد و شروع کنه

به اذیت کردن هردوتامون وفقط من تنها کاری که میتونم بکنم اینه که وقتی باباش

داره صداشو میبره بالا و میدونم اون موقع موقعیه که کتک زدن من و امیرضا و

دادش کوچیکه اش  شروع میشه زود دست بچه هامو میگیرم میبرم توی اتاق و در را

قفل میکنم ؛ باباش هر چی محکم به در میزنه و صداشو بالا میبره و شروع میکنه به

فحش هایی که فقط لایق خودشه ،میگم بچه ها نترسیدا بابا یکم عصبانیه ،الان اروم

میشه و به  امیرضا میگم  بیا باهم شعرایی که خاله زهرا یاد داه بخونیم .

ببینم کدومون بلند تر میخونیم .

یهویی دیدم  دیگه خودشو نتونست کنترل کنه زد زیر گریه و گفت نمیخواستم

بگم ولی بزاربگم  امیر رضا توی چه محیطی  بزرگ میشه . الان اگه استین بلوزش

را  و پاچه شلوارش را بالا بزنی میبینی باباش چه جوری با قاشق داغ پا و دست

بچه مو سوزونده .......

میدونی اگه از امیر رضا بپرسی ارزوت چیه  ،چی میگه؟؟

میگه کاش  بابا بمیره تا  مامان ، من و تو کمتر گریه کنیم .

اینه زندگی من ..................................

من مات و مبهوت بودم واقعا نمی دونستم چی بگم .

فقط فقط نگاش میکردم و یاد امیرضا با اون چشمای معصومش می افتادم و

پیش خودم گفتم یکی مثل مدیر مهد کودکمون به خاطر اینکه بچه دار نمیشه

اومده مهد کودک که 5 ساعت توی روز پیش بچه ها باشه یکی مثل این اقا که

خدا این نعمت و بهش داده و قدرشو نمیدونه وزندکیشو به باد فنا داره میده

اونم به خاطر چی .....................

نمی دونم عاقبت امثال امیرضا چی میشه امیر ضایی که میتونه مثل بیشتر

بچه ها ارزوش داشتن

یه خونه شکلاتی یا یه ماشین بزرگ را داشته باشه

چرا باید ارزوی مردن باباش را داشته باشه؟؟؟چرا

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 0:0 ] [ پیرو راه زهرا ]


 فریب ما مخور آقا دروغ میگوییم

 به جان حضرت زهرا دروغ مي گوييم

 چه ناله اي چه فراقي چه درد هجراني

 نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييم

 تمام چشم براهي و انتظار و فراق

 و ندبه هاي فرج را دروغ مي گوييم

 دلي که مامن دنياست جاي مولا نيست

 اسير شهوت دنيا دروغ مي گوييم

 زبان سخن ز تو گويد ولي براي مقام

 به پيش چشم خدا هم دروغ مي گوييم

 کدام ناله غربت کدام درد فراق


 قسم به ام ابيها دروغ مي گوييم

 خلاصه اي گل نرگس کسي به فکر تو نيست

 و ما به وسعت دريا دروغ مي گوييم

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 15:8 ] [ پیرو راه زهرا ]
 

یک وجب

 

ما که یک وجب بیشتر در این دنیا جایمان نیست 

 یا حسین (ع) خودت دستانمان را بگیر 

حتی اگر بمیرم  سرم را از خاک بیرون میاورم و منتظرم که تو دستم را بگیری 

 من ایمان دارم به رئوفیت شما  و حتی   میترسم که تو شفاعت قاتل خود را هم بکنی

  چون رئوفیتت بی انتهاست  .......

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 14:44 ] [ پیرو راه زهرا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام خوش امدید و ممنونم از بازدیدتون

کاشکی زخم تو در جان داشتم

پای در کوه و بیابان داشتم

تا بپویم وسعت عشق تو را

مرکبی از نسل طوفان داشتم

دیدن روی تو آسان نیست آه

کاشکی من داغ هجران داشتم

آه کاشکی من داغ هجران داشتم

آه از فصل خزان ای کاش من

از تو باغی در بهاران داشتم

تا بیفشانم بپایت سر به سر

کاشکی جان فراوان داشتم

بعد از آن مثل شقایق های سرخ

خلوتی در باغ باران داشتم

یک غزل بس نیست در اوصاف تو

کاش صدها شعر دیوان داشتم

برای تعجیل در ظهور آقامون, مولامون ,صاحب الزمان صلوات